|
|
|
|
|
می نشینیم در سایه زمان و خیره در آینه چهره خویش ،به حباب عمر می نگریم و بی پروا در پی ریز و درشت زندگی چون مرغ سرکنده ای می دویم و می دویم. می بینیم و باز هم می بینیم و یاد می گیریم که چگونه انسانی باشیم،که هم زندگی خودمان بگذرد و هم به کسی بد نکنیم و زمانی که یاد گرفتیم! دیگر زمانی نیست . چگونه انسانی باشیم و چگونه مردمی که نه به خود بد کنیم و نه به دیگران؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:29 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
مریم جان این مدت ۴۱ روزه هیچ خواب راحتی در کار نبوده و آن چند ساعتی هم که از خستگی بی هوش می شوم ، خواب های در هم و بر هم و آشفته و کابوس رهایم نمی کند، اما چند شبی است که در میان تلاطم روحم خواب تو را می بینم ،در خواب با هم سفر می رویم و مثل بیداری از شهر فرار می کنیم و بی هدف به هرکجا سری می زنیم ،یا به شهری دیگر می رویم و آنجا هم خاطره ای دیگر،یک وقت هایی هم من به دیدنت می آیم به جایی غریب که تا حالا با هم نرفته بودیم!
مثلا همین دیشب آمده بودم پیشت ،به من اجازه ملاقات دادند البته بدون شیشه و بدون گوشی ،من با تو رو به روی هم ،کلی از همه چیز برایت تعریف کردم و تو فقط نگاه می کردی برعکس همیشه که تو تعریف می کردی و من نگاه، در خواب می دانستم وضعیت تو عادی نیست ،بعد از مدتی دستم را گرفتی و من را با خود به درمانگاهی که همان نزدیکی بود بردی ،گفتی مژگان نگران من نباشید من اینجا به بیماران نیازمند خدمت می کنم !حرف عجیبی بود!بعد با عجله گفتی برو دیگر نباید اینجا باشی وقت تمام شده ،بیدار شدم در حالی که قلبم به شدت می طپید. آرام که شدم ،کمی اشک ریختم و بعد برای تمام عزیزانی که در بند هستند بخصوص ۱۲ نفری که دست به اعتصاب غذا زده اند دعا کردم برای سلامتیشان و برای آزادیشان. اینها که نوشتم واقعیت هایی است که بر من می گذرد ،با خودم فکر می کنم که آنها که عزیزانشان را از دست داده اند چه می کشند و چطور روزگارشان می گذرد یا آنها که نزدیک به ۲ سال است به جرم های واهی زندگیشان مختل شده و خانواده ها و دوستانشان در این رنج عظیم دست و پا می زنند ،نمی دانم آخر این ماجرا چه می شود ،فقط می دانم که بعضی چیز ها برای همیشه آثارش بر روح و جان آدم می ماند. پ.ن. چهارشنبه ۱ تیرماه تولد مریم بهرمن است ،همراه با هم در صفحه تا آزادی مریم بهرمن به استقبال این روز می رویم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 16:54 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلم می خواست که چیزی بنویسم و در اون همه آنچه که در خاطرم ازمریم بود رو ذکر کنم ولی متاسفانه اونقدر توی نوشتن توانمند نیستم نتیجه تلاشم شد این که می خونید ولی می دونم که خیلی نگفته ها هست . از سال 82 مریم بهرمن را می شناسم از همان ابتدای آشنایی،به سبب هماهنگی در اندیشه و بیان دوستیمان به سرعت پیش رفت طوری که تمام لحظه های زندگیمان تا به امروز با هم و در کنار هم گذشت،گذر ایام و نا ملایماتش ریشه های این دوستی را عمیق و بر استحکامش افزود. در هر دیدار و هر مکالمه بیشتر با تفکر و بینش مریم آشنا می شدم و می فهمیدم که با انسانی متفاوت رو به رو هستم انسانی که فقط خود را نمی بیند و رفاه و آسایش را در چارچوب خود و خانواده تعریف نمی کند و همه آنچه خوب است رابرای دایره وسیعی به نام بشر می خواهد.ساعت ها و روزهای زیادی به گفتگو و تبادل نظر گذشت تا شناختم فردی را که جامعه ما باید به داشتنش و به بودنش افتخار کند او انسانی شریف و وارسته است که فراتر از مشکلات روزمره زندگی می اندیشد. در راستای همین نشست و برخواست های خودمانی بود که مرا با انجمن زنان آشنا کرد و این انجمن روند زندگی من و مریم را تحت تاثیر خود قرار داد،هر دو درد آشنای این قشر از جامعه بودیم و اعتقاد داشتیم که برای بهبود وضعیت زنان در این کشور باید کاری کرد، هم جهت با این فکر در حلقه دوستانی با اندیشه های یکسان و ایده های متفاوت قرار گرفتیم و پیمودیم این مسیر سخت و طولانی را تا به امروز که همچنان از پای ننشسته ایم. فعالیت در انجمن با تمام سختی ها و مشکلاتش برای ما خوشایند بود چراکه نقشی را در ما بیدار می کرد که سالها در پی اش بودیم ، فعالیت های انجمن اغلب با کمترین امکانات و با همراهی سازمانها یا ارگانهای مختلف شهر انجام می گرفت ،از مهمترین فعالیت ها طی این سالها ،می توان به برگزاری پی در پی روز جهانی زن در شهر شیراز،به مدت 7سال اشاره کرد که علارغم فشارها ،تهدیدها و شرایط سخت روانی انجام می شد همچنین به بهانه مناسبت های مختلف( روز جهانی حقوق بشر،روز جهانی نفی خشونت علیه زنان،روز مادر و ......)همایش ها ،نشست های تخصصی،سمینارها،کارگاه های آموزشی و ده ها فعالیت فرهنگی دیگرانجام می گرفت تا رسالت آموزش و آگاهی بخشی این انجمن به نحو شایسته ای صورت گرفته باشد. مریم از همان ابتدا نقش کلیدی خود را در انجمن نشان داد ،و سالهای زیادی به عنوان دبیر انجمن سکان دار این تشکل بود.او همیشه چند ایده ناب با خود داشت و پر از انرژی بود ،اراده محکم و استوار مریم در شرایط سخت ، امید ادامه کار را زنده نگه می داشت. مریم در همه دوران فعالیت، هیچگاه کار و زندگی شخصی خود را بر خدمت به هم نوع ترجیح نداد ،و همواره سعی میکرد بدون خشونت با منطق و دلیل و استدلال مشکلات و معزلات زنان را گوشزد کرده و در مورد آن بحث کند.هر کس مریم را می شناسد می داند که او همواره سعی می کند تا توانمندیهای زنان را در عمل نشان دهد تا بینش اشتباه فرهنگی را اصلاح کند. همواره این باور در بین ما وجود داشته که با وجود همه مشکلاتی که بر سر راه است نباید نا امید شد ،که این مهم راهی بس طولانی و ملا آور دارد.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 19:8 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
انفرادی،تک و تنها میان غریبه هایی که نه حرفشان را می فهمی و نه قصدشان را ،سخت است حتی یک ساعت آن ،چه برسد به ۳۱ روز تمام،چه می کنی دوست مهربانم چه می کنی؟
روزهای ما سخت می گذرد ولی اصلا قابل قیاس با حال تو نیست،ما همه دوستان را می بینیم و با آنها درددل می کنیم و برای چند دقیقه هم که شده آرام می گیریم اما تو چه می کنی با افرادی که حرفت را نمی فهمند و دردت را نمی دانند و در تلاشند تا تو را متهم کنند به چیزی که ما از درکش عاجزیم می دانم برای دفاع از اندیشه ات توانایی، ولی می ترسم که آنها از درک اندیشه های تو عاجز باشند ،چه می کنی برای فهماندن چیزی که با باورشان در تضاد است؟ بسیار شنیده ام از سختی های انفرادی و گذر سخت زمان در یک ۴ دیواری تنگ و بی امنیت و نگرانم از گذشت زمان که روح نازنین تو را به درد بیاورد و فرسوده کند،ولی نه!چه خیالات بیهوده ای،من تو را می شناسم وقتی به چیزی باور داری برای انجامش هر چه سختی است به جان می خری ،یادم است که برای دفاع از توانمندی های خودت به عنوان یک زن چه مشقاتی را در محیط کار تحمل کردی و در عمل کلمه ضعیفه را از ذهن همکارانت پاک کردی،امروز نیز با عمل به همه ما می آموزی که افکارت و اعمالت چقدر ارزش دفاع دارند. تو اظهار ضعف نخواهی کرد این حکایتی است که بیشتر عمرت را برای نهی آن سپری کرده ای دوست مهربان من.......
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 18:33 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید نتوانم در وصف تو چیزی بنویسم
ولی می دانم که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است تا آزادیت چشم به راهیم دوستانی که قصد حمایت یا بیان نظری در مورد مریم دارند می توانند به صفحه تا آزادی مریم که به همین منظور تهیه شده مراجعه کنند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:28 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوسی مهربانم الان که این نامه را می نویسم نزدیک به ۱۰ روز است که از تو بی خبریم و نمی دانیم وضعیت سلامت تو به چگونه است خودت بهتر می دانی که تحمل این وضعیت برای من ،دوستان و خانواده چه سخت است با این حال تمام تلاشم را می کنم تا همه احساسات منفی که بر من هجوم می آورند را رد کنم ،چون می دانم که همه حالاتم را از دور درک می کنی.
دوست مهربانم اگر از احوال ما جویا باشی ملالی نیست جز دوری روی ماهت و آن لبخندها و تکه کلام های منحصر به فردت ،جانم برایت بگوید که روز اولی که بازداشت شدی با تلفن مریم خبردار شدم ،بابچه ها به هم پیوستیم و خودمان را به خانه شما رساندیم اتاق به هم ریخته نشان از کنکاشی طولانی داشت بخشی از آرشیو انجمن زنان پارس هم مفقود شده بود و بقیه وسایل شخصی هم کف زمین،در مجموع صحنه جالبی نبود ،به سراغ ماشین رفتم تا جستجویی کرده باشم که کتاب وداع با سارتر را دیدم ( تازه خواندش را شروع کرده بودی ) یادم آمد که چند روز پیش از این به من گفتی که این کتاب را برایم خریده ای حدسم این بود که کتاب من است،بغض بدجوری گلویم را می فشرد ولی سعی کردم که جلوی اشک هایم را بگیرم . مریم جان، مادرت واقعا برایمان یک تکیه گاه و الگوی صبر بودند باآن چهره مهربان که نگرانی از پشتت پیدا بود به ما روحیه می دادند، ایشان جمله ای گفتند که خیلی مفهوم عمیقی داشت ،گفتند:" من با سر بلندی برای ملاقات دخترم می روم ".در این شرایط تنها چیزی که واقعا دلم می خواست بشنوم همین بود. مریم جان بخش عظیمی از زندگی من با تو و در کنار تو گذشته ،درس های زیادی ازتو آموختم که به من کمک کردند تا انسان بهتری باشم. من ، همه دوستان و خانواده تا آزادی مریم بهرمن فعال حقوق زنان هر کاری که بتوانیم انجام می دهیم . پ.ن.راستی دوسی دیروز که خونه مریم رفته بودم توت جلوی در با نگاهش دنبالت می گشت منم به احترام تو، توت نخوردم زودتر بیا دوس جون، با هم توت بخوریم.............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 16:8 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با این که اردیبهشت و هوا بهاری و گلهای رنگارنگ همه شهرمون رو آذین کردند یه گرمای داغ تابستونی اومده و ما هم به ناچار کولر رو راه اندازی کردیم پوشال کولر نو بود و با روشن کردنش بوی پوشال موتور جستجوی ذهنم تمام خاطرات تابستون و بچگی هام رو جلو چشمم آورد اون تابستون های داغ جنوب و کولر آبی!
تعطیلی مدرسه ها و بازی و شادی و عالم بچگی ،یادم هر روز ظهر مجبورمون می کردند که بخوابیم و از در بیرون نریم چون هوا خیلی داغ بود ولی ما صبر می کردم تا بزرگترا خوابشون ببره و آروم و بی صدا از کنارشون در می رفتم و بقیه بچه ها رو هم صدا می کردیم و بازی شروع می شد ،اینقدر تو عالم بازی غرق می شدیم که اصلا نمی فهمیدیم داریم داد و بیداد می کنیم و بزرگترا رو بیدار،اونا هم گاهی عصبانی می شدن و دعوا راه می افتاد گاهی هم از خیرش می گذشتن،یه حوض بزرگ و خوشگلم تو حیاطمون بود که اکیدا ممنوع بود داخلش آب بازی کنیم چون آبش برای روزای مبادا بود که آب قطع می شد ولی ما بعضی وقتا اونقدر گرممون می شد که با لباس می پریدیم توش، البته بعدشم حسابی تنبیه می شدیم . الان خیلی از اون زمان و شادیهای بچگی گذشته ،اون موقع همه فکرمون این بودکه کی بزرگ می شیم و تو کارهای مهم شریکمون می کنند ولی الان که همه مسئولیت کارهای مهم زندگی رو دوشمون سنگینه حسرت سبک بالی بچگانه رو می خوریم. دلم برای بازیها و عالم بچگیم خیلی تنگ شده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:38 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
آزادی کلمه ای زیباست رهایی از بند و پریدن به کرانه ای بی انتها است ولی آزادی فقط با میله های زندان اسیر نمی شود !
در هر زمان و هر مکان می توان آزاد یا اسیر بود در بهترین شهر ها و بهترین خانه ها هم می توان آزادی را به بند کشید! وقتی در موقعیتی قرار می گیرید که تحمل آن دشوار(غیر قابل تحمل) و تغییر هم کاری است طولانی و طاقت فرسا و همراه با رنج و مرارت،اگر پشت میله های زندان هم نباشی فقط ابعاد زندان بزرگتر شده و احساس اسیری لحظه لحظه زندگی انسان را در بر می گیرد. همه این بحث ها بر می گردد به اینکه در ذهن فرد چه می گذرد ؟هدف او از این زندگی چیست؟چه چیزی رو می خواهد بدست بیارورد؟ اول باید هر کس تعریفش را از آزادی برای خودش مشخص کند، در کنار همه تعاریفی که از آزادی وجود دارد خود فرد باید بداند که چه موقع احساس آزادی می کند و این مسئله هم بر مگردد به اینکه دیدگاه فرد نسبت به زندگی چیست؟ خوشحالم که صابر عباسیان آزاد شد(مرخصی) به این معنی که برگشت کنار دوستان و خانواده ولی می دونم که این اون آزادی نیست که صابر و یا هر کدام از ما ها در ذهنمون تعریف می کنیم. به امید رهایی همه حقگویان و آزادیخواهان در بند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:20 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
این دنیا را دوست ندارم ،چون هیچش به میل من نیست. کشورم را دوست ندارم چون پر از زشتی های دنیاست. شهرم را دوست ندارم با تمامی زیبایی های طبیعی و چشم نوازش، چرا که پر از فقر و بی قانونی است. انسان های این شهر را دوست ندارم چرا که نه ادب می دانند و نه نظم و نه همدلی. مهربانی را دوست دارم که نیست. ادب را دوست دارم که نیست. رفاه همگانی را دوست دارم که نیست. از فقر بیزارم که غوغا می کند. از دروغ بیزارم که اگر نگویی به تو می خندند. از تملق بیزارم که اگر نباشد روزگارت نمی چرخد. هر روز می دویم در پی دنیایی بهتر و هر روز از آن دورتر می شویم. ما تنهاییم و کسی از هیج جایی هوای ما را ندارد،این است سرنوشتی که از آن می گریزیم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:4 توسط مژگان جعفریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سال 89 هم با تمام لحظه های خوب و بدش تمام شد و یک ساله دیگه تو دفترچه ذهنمون ثبت شد ،امیدوارم که برای همه سال خوبی بوده باشه پر از تجربه های گرانبها . سال جدید را شروع می کنیم در حالی که خیلی از دوستان و همفکرانمون کنارمون نیستند و خانواده هاشون از دیدارشون محروم هستند .آرزو میکنم که تو سال جدید همه این فداکاریها به ثمر بشینه و یک ایران آزاد و سرافراز داشته باشیم. سال نو مبارک |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:8 توسط مژگان جعفریان
|
|
||